مدرسه ،رنگین کمان عشق های پاک
به نام خداوند رنگین کمان ××××خداوند بخشنده ی مهربان 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

درس ها ی جدید -نظم و نثر- در کتاب فارسی هفتم- اول متوسطه اول

ستایش

الهی، دلی ده که در کارتو جان بازیم؛ جانی ده که کار آن جهان سازیم،

دانایی ده که از راه نیفتیم،

بینایی ده تا، در چاه نیفتیم، دست گیر که دست آویز نداریم، توفیق ده تا، در،

دین استوار شویم، نگاه دار.

تا، پریشان نشویم.

الهی نامه: خواجه عبدالله انصاری

**********************************************************************

شعرخوانی

رازِ شکوفایی

تا توانی پیشِ کس مگشای راز

بر کسی این دَر مکن زنهار، باز

گورخانهٔ رازِ تو چون دل شود

آن مرادت زودتر حاصل شود

دانه ها چون در زمین، پنهان شود

سِرّ آن سرسبزی بُستان شود

گفت پیغمبر: «هر آن کو سِر نهفت

زود گردد با مراِد خویش، جفت »

مثنوی معنوی، جلال الدین محمّد

*********************************************************************

نیایش

خداوندا، به حقّ نیک مردان                          که احوال بَدَم را نیک گردان

مکن ما را از این درگاه محروم                     چو گنجشکان مران ما را ازین بوم

زبانی ده که اسرار تو گوید                           روانی ده که دیدار تو جوید

دلم در آتش غفلت مسوزان                           به معنی شمع جانم برفروزان

کنون گردست گیری، جای آن هست         که گردستم نگیری، رفتم از دست

مکن دورم ز نزدیکان درگاه                            به راه آور مرا، کافتادم از راه

تو را خوانم به هر رازی که خوانم                  تو را دانم به هر چیزی که دانم

خواجوی کرمانی(گل و نوروز)

http://vista.ir/include/content/images/literature/verse/khajookermani/15.jpg

گل و نوروز داستان عشق شاهزاده‌ای به نام «نوروز» با «گل»، دختر پادشاه روم است که خواجو

این مثنوی را در ماه صفر ۷۴۲ هجری و در ۵۳۰۶ بیت سروده‌است این منظومه داستانی عاشقانه

است، مربوط به نوروز شاهزادۀ ایرانی، با گُل دختر پادشاه روم. خواجوی کرمانی آن را به پیروی از

خسرو و شیرین نظامی گنجه‌ای سروده است و خواجو خود نیز به شاگردی نظامی اقرار

کرده‌است

فلک تا ازرقی باشد به منظر

جهان تا عنصری باشد به گوهر

نبیند نظم در شیرین کلامی

چو خواجو هیچ شاگرد نظامی

ضرب المثل های کتاب فارسی هفتم -- اول دوره متوسطه اول --



ضرب المثل های کتاب فارسی هفتم ( اول متوسطه اول) که در بخش فعالیت های نوشتاری آمده 
  
 است.

ضرب المثل ها جمله های کوتاه و معمولا تصویری و سرشار از معانی و مفاهیم و حکمت هستند و

ذهن زبان آموز را بارور و سیراب می سازند .به همین سبب در این قسمت هرکسی فهم و دریافت

خود را از ضرب المثل می نویسد

.  
این کار باعث می شود هم ضرب المثل در ذهن جایگر شده و به حافظه سپرده شود و هم دست

مایه ای در گفتار و نوشتار باشد.  
  
مثل  واژه ای  عربیست که فارسی آن متل است و ضرب المثل، متل زدن را گویند 

فارسی   یکی از آن زبانهایی است که مثل درآن موجودیت گسترده یی  دارد. امروزه  بخشی 
 زیادی  از مثل های فارسی  در زبانهای دیگر منطقه نیز نفوذ کرده است.

مثل ها گاهی بسیارکوتاه اند مانند:« کارد و استخوان »  ویا می گویند ک«مشت و دروش » ویا « 
 خر و خم :که به داستان درازی بسته است. 

گاهی طولانی است مثلاً« خربوزه از خربوزه رنگ می گیرد، همسایه از همسایه » و یا می گویند 
 که:« گژدم را گفتند که چرا در زمستان بیرون نمی آیی؟ گفت: در تابستان چه قیمتی دارم که در 
زمستان بر آیم»

گاهی به گونه یی یک  مصراع شعر است. مثلاً«پایان شب سیه سپید است» 

گاهی هم مصراع یا بیت شاعری است . مثلاً این بیت رودکی سمرقندی:

هرکه نامخت از گذشت روزگار

هیچ ناموزد زهیچ آموزگار

************************************************ *****************************
ضرب المثل  درس ۱ : انسان به آرزو زنده است. 
   
در داستانهای اسلامی آمده است که: 
  
 حضرت مسیح علیه السلام در جایی پیرمردی را مشاهده می کرد که مشغول کار کشاورزی بود و 
  
زمین را با بیل شخم می زد. 
  
حضرت مسیح به خدا عرضه داشت: 
  
خدایا! امید و آرزو را از او بگیر! 
  
ناگهان پیرمرد بیل را کنار انداخت و روی زمین خوابید و به استراحت پرداخت! 
  
دوباره حضرت مسیح به خدا عرضه داشت: 
  
خدایا! امید و آرزو را به او برگردان! 
  
بعد از این دعا؛ پیرمرد از استراحت دست برداشت و بلند شد و دوباره شروع به کار کردن در زمین و 
  
 زراعتش کرد! 

حضرت مسیح پیش پیرمرد رفت و از او پرسید: 
حالات گوناگونی از تو دیدم! داشتی کار میکردی که به یکباره بیل را به کنار انداختی و خوابیدی! 
  
 دوباره به یکباره از زمین بلند شدی و شروع به کشت و زرع کردی؟! 

پیرمرد گفت: 
وقتی بیل را کنار انداختم این فکر به ذهنم آمد که من پیرم و آفتاب لب بامم! همین امروز فرداست 
  
 که غزل خداحافظی را بخوانم! پس چرا خودم را به زحمت کار و تلاش بیافکنم؟! 
  
اما چیزی نگذشت که این فکر از ذهنم  پاک شد و این آرزو در دلم شکل گرفت که: 
  
هر چند پیرم! اما از کجا معلوم که من عمر بسیار طولانی از  جانب خدا نداشته باشم! و از طرف 
  
 دیگر خانواده ام؛ چشم انتظار کار و محصول  تلاش من هستند و زندگی آبرومندی می خواهند! 
  
 پس دوباره بلند شدم و کار و تلاش و بیل زدن را شروع کردم! 

------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

انسان به آرزوهایش که در ذهن و فکرش شکل میگیرد زنده است. 
  
و این خداست که می تواند آرزو های قشنگ در فکر و ذهن ما قرار دهد. 
  
از خدا بخواهیم که آرزوهای قشنگی درروح و اندیشه مان شکل دهد. 
  
مثلا آرزو کنیم تا توفیق پیدا کنیم: 

ناتوانی را دستگیری کنیم. 
داغدیده ای را تسلیت گوییم. 
شاخه گلی را آب دهیم. 
به کودک گریانی؛ لبخند بزنیم و او را شاد کنیم.رانده شده ای را پناه دهیم. 
برای مریضی،  آرزوی سلامتی کنیم. 
  
خوشا به حال آنانکه این روزها را در منی که سرزمین آرزو 
  
هاست بسر برده اند.

و یا از خدا بخواهیم آرزوهایمان برای همه باشد: 
مثلا: 
همه نیکوکار باشند. 
  
همه ثروتمند باشند. 
  
همه نسبت به هم مهربان باشند. 
  
همه سلامتی و عاقبت به خیری داشته باشند. 
  
ظلم و تبعیض در دنیا رخت ببندد و عدل و کرامت بر جهان حکمفرما شود. 
.... 
همه چیز های خوب را می توان برای همه آرزو کرد و از خدا خواست! 
در آن صبح جمعه که در همه اعصار بشر وعده  داده شده است- با بشارت آن صیحه آسمانی- همه 
  
 به آرزوهایشان خواهند رسید. ان شاء الله. اشعار شاخ امل ‏ 
شاخ امل بزن که چراغی است زود میر  
    
بیخ هوس بکَن که درختی است ‏کم بقا 
‏ 
قدر موقعیت ‏ 
به روز نیک کسان گفت تا تو غم نخوری 
  بَسا کسی که به روز تو آرزومند ‏است 
آرزو در جوانی 
جــوان آرزوهــــا فــراوان کـنـــد 
  همی هر چه خواهد به وهم آن کند 

    نکات همه دعوت انبیاء این بوده است که مردم را از سرگردانی که در آن هستند، نجات ‏بدهند. راه  مستقیم، راه انبیاء، و در رأس آن‌ها التزام به نور اسلام است. غیر از آن ‏هرچه هست دنیاست و مربوط به نفسانیت انسان و شهوات و آمال و آرزوهای انسان. ‏آرزوهای طول و 
  دراز، دنیاست. همان دنیایی که تکذیب شده است. همان ‏دلبستگی‌هایی که انسان را بیچاره 
   می‌کند.‏ 
  انسان به آرزو زنده است و اگر روزی آرزو از انسان گرفته شود از کار و تلاش دست ‏برمی‌دارد.‏ 
  آرزویی که در اسلام مورد انتقاد قرار گرفته است، مربوط به موارد ذیل است: ‏ 
‏1- آرزوی طولانی. 
‏ 
‏2- آرزوی بیش از عمل. 
‏ 
‏3- آرزوی بدون عمل. 
 ‏ 
‏4- آرزویی که انسان را سرگرم کند 
. ‏ 
‏5- آرزوی خیر داشتن از کار و افراد بد.‏ 
  
  کیفر و پاداش بر اساس آرزو نیست، بلکه بر اساس عمل است.‏ 
  ملاک بهشت، ایمان و عمل است، نه خیال و آرزو.‏ 
  ریشه حرام خواری طمع، آرزو و رقابت است.‏ 
  به خصلت‌ها جهت صحیح بدهیم. آرزو در انسان هست، اما جهت این آرزو را در ‏خواست  نعمت از خدا قرار دهیم، نه سلب نعمت از دیگران.‏ 
  آرزو اگر انسان را غافل کند، نابجاست. ولی اگر انسان را به کار و تلاش وادار کند ‏خوب است زیرا در قرآن می‌خوانیم: «و الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثواباً و خیرٌ ‏اَملاً»‏ 
  هر گونه لغو در کلام و عمل و آرزو، ممنوع است. بندگان خدا، هدف معقول و مفیدی ‏دارند و  عمر خود را صرف امور بیهوده نمی‌کنند)‏ 
  آرزوهای طولانی از القائات شیطان است. 
  

1-    امید در زندگی همان قدر اهمیت دارد كه بال برای پرنده . 
  
2-  امید و آرزو آخرین چیزی است كه دست از گریبان انسان برمی دارد. دوست داشتنی ترین 
  
شخص كسی است كه روی خودِ برترش تمركز كند. 
  
3-    آرزو سرابی است كه اگر نابود شود همه از تشنگی خواهند مرد . 
  
4-    امید دارویی است كه شفا نمی دهد ولی درد را قابل تحمل می كند. 
  
5-    امید در زندگانی بشر همان قدراهمیت دارد كه بال برای پرنده . 
  
6-    بشر وقتی از ادامه ی امیدها و آرزوها باز ماند مرده ای بیش نیست . 
  
7-    حیات بدون امید، همدوش و همسر مَمات است. 
8-    آرزو ریشه ی حیات ماست. اگرچه این ریشه ، حیات ما را به تدریج می سوزاند ، ولی همین 
  
 ریشه مایه ی زندگی است . 
9-    آرزو كردن چقدر شعف انگیز است . اما وقتی به آرزو رسیدیم شعف از درون ما رخت بر می 
بندد. 

10-افكار خوب معمار و آفریننده هستند و آرزو قلابی است كه هرچیز را به جانب ما می تواند بكشد. 
11-امید مادر ایمان است. 
12-امید نان روزانه ی آدمی است . 
13-امید رفیق تیره بختانی است كه از دست ساقی دهر جرعه ی بی مهری نوشیده اند. 
14-انسان در عین نومیدی ، امیدوار است. 
15- دنیا با امید برپاست و آدمی با امید زنده است . 
16-امید، نیمی از خوشبختی است. 

********************************************************************* 
 درس ۲ : همه عالم کتاب حق تعالی است.  (مصراعی از شیخ محمود شبستری)
سنريهم آياتنا في الافاق و في انفسهم

*
*****************************************************************

درس ۳ : به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید. ( حافظ غزل شماره ۲۳۹) 
در تمام دنیا هر کسی در هر فن و رشته ای به جایی رسیده بدون شک از پشتکار و همت والایی


استفاده کرده و در راه با مشکلات زیادی مواجه شده و مقابله کرده تا در  کار خود متبحر شده

است. 
ضرب المثل های متناسب با آن : 
نابرده رنج گنج میسر نمی شود. 
تا رنج نبری، گنج بر نداری. 
بی دود زین تنور به کس نان نمی دهد. 
‏قرآن می‌فرماید: «فان مع العسر یسراً؛ مسلماً با سختی آسانی است» این آیه به همة انسان‌های 
  
 تلاشگر نوید می‌دهد همیشه در کنار سختی‌ها آسانی‌ها است و از درون سختی‌ها آسانی به 
 دست می‌آید. این نوید و وعدة الهی، دل را نور و صفا می‌بخشد و به پیروزی‌ها امیدوار می‌کند، و 
 گرد و غبار یأس و نومیدی را از صفحة روح انسان می‌زداید.

پیامبر (ص) فرمود: «بدان که با سختی‌ها آسانی است و با پیروزی و با غم و اندوه خوش‌حالی و 
 گشایش است»(1): پس از نظر قرآن و حدیث و مسلم است که با هر سختی آسانی است. به دیگر 
 سخن: آسانی‌ها از دل سختی‌ها بیرون می‌آیند . واقعیت زندگی این مطلب را تأیید می‌کند.


سختی‌های دوران تحصیل تبدیل به دانش می شود. سختی‌های کار و کوشش اقتصادی تبدیل به


 ثروت می‌گردد. سختی‌های مبارزات ملت‌ها تبدیل به آزادی و استقلال می شود. تحمل زحمات


دوران بارداری ثمرة شیرین فرزند را تحویل مادر می‌دهد. 

بستری شدن در بیمارستان و تحمل درد و رنج ناشی از عمل جراحی، بهبودی و خوب شدن را به


 دنبال دارد. بنابراین جای تردید نیست که سختی‌ها زایندة آسانی‌ها هست ،‌همان گونه که در 
 ادبیات فارسی آمده: 

نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

باید توجه داشت این امر در مو اردی است که سختی قابل تبدیل شدن به آسانی باشد، مثلاً آدمی


 که استعداد خواندن دارد، اگر زحمت بکشد و درس بخواند، با سواد می شود، ولی فردی که

دیوانه است یا اصلاً قدرت یادگیری ندارد، قابلیت درس خواندن ندارد و هر چه به کلاس برود، فایده


 ندارد. شخصی که فلج مادرزاد است و از نظر پزشکی قابل معالجه نیست، این سختی قابلیت


 تبدیل شدن به آسانی را ندارد (البته شفای الهی ممکن است).

نیز باید توجه داشت که هر سختی، متناسب با خودش آسانی را به ارمغان می‌آورد، نه هر آسانی 
 را ، مثلاً کسی که از استعداد معمولی برخوردار است و پول کمی دارد و وارد بازار تجارت می 
 شود و شب و روز می‌دود، به اندازه تلاش و کوشش و آشنایی با رمز و رموز تجارت و بازار و به 
 مقدار پولش سود می‌برد، نه این که یکشبه بتواند یک آدم پولدار شود .

هم چنین گاهی آسایش و آرامش در عمق و باطن سختی‌ها وجود دارد و انسان در این عالم ، آن


 عمق و باطن را مشاهده نکرده و به آن دست نخواهد یافت، بلکه پس از سپری شدن عمل و رفتن


از این جهان، در جهان دیگر نتیجة سختی‌ها و صبر در مقابل آنها را مشاهده کرده و به آنها دست

خواهد یافت. بلکه اگر زندگی منحصر در این عالم بود، برخی از موارد شاید بدون پاسخ می‌ماند


،‌مانند همین فرض که انسان، تمام عمر خود را در سختی‌ها گذرانده باشد و با صبر در مقابل


 سختی‌ها و مشکلات به پاداش الهی و آرامش و راحتی در جهان دیگر دست یابد. خداوند فرموده:


 و بشر الصابرین. اما باید متوجه باشیم فرض این که انسانی در تمام عمر فقط سختی داشته و

هیچ گونه راحتی و آسایش نداشته باشد یا بالعکس ، فرض صحیحی نیست.

اگـر سختی درجایی جاسازی شد، در برابر آن آسانی می آید و آن را از مکان خود بیرون


 میکشد.                          پیامبر اکــرم صلی الله علیه و آله و سلــم علی (ع) فرموده اند: هر کس

بکوبیدن دری ادامه دهد و اصرار ورزد عاقبت از آن در وارد     خواهد شد
منبع : غررالحکم، ص 718 و 644 و نیز فرموده اند : هر آنکس که خود را در اصلاح نفس خویش به

مشقّت و زحمت وادارد و      سعی بلیغ نماید به سعادت و خوشبختی نائل می گردد. 
منبع : غررالحکم، ص 718 و 644  علی (ع) فرموده اند: کسیکه عقل خود را بر هوای نفس خویش مقدّم بدارد اعمال و     کوشش های او همواره نیکو و پسندیده خواهد بود. 
منبع : غررالحکم ، ص645 علی (ع) فرموده اند: از کمال سعادت اینست که آدمی در راه اصلاح جامعه  سعی و     مجاهده نماید. 
منبع : غررالحکم ،ص732 علی (ع) فرموده اند: هرگز از مجاهده و کوشش در اصلاح نفس خویش باز نایست زیرا     چیزی سعی و کوشش تو را در این کار یاری نخواهد کرد. 
منبع : غررالحکم ،ص818 علی (ع) فرموده اند: هر قدر دانش آدمی افزایش یابد توجه انسان به روان خود بیشتر می      شود و سعی و کوشش خویش را در راه تخذیب اخلاق و اصلاح نفس خود به کار می بندد. 
منبع : مستدرک ،جلد2، ص310 علی (ع) فرموده اند: اگر طالب نجات و رستگاری هستید بی خبری و غفلت را ترک گویید و      پیوسته ملازم کوشش و مجاهده کنید. 
منبع : غررالحکم ، ص277 امام صادق (ع) فرموده اند : نفس خود را از آن چه برایش مضر است  باز دار قبل از آن که      بمیری  و در آزادی جانت کوشش کن همانطور که در طلب روزیت کوشش می کنی زیرا که      جانت در گرو اعمال تو است و جز با کوشش تو آزاد نخواهد شد. 
منبع : وسائل 4 ، ص40 
**************************************** 
درس ۴ : خودرا بشناس تا خدا را بشناسی. 
  
خداوند در قرآن کریم می فرماید:«و فی الارض آیات للموقنین ، و فی انفسکم ا فلا تبصرون
  
»ترجمه: و در زمین آیاتى براى جویندگان یقین است‏ و در وجود خود شما (نیز آیاتى است) آیا

 نمى‏بینید؟! (سوره الذاریات ، آیات 20 و . 21 ) یکی از قدیمترین دستورهای حکیمانه جهان که


هم به وسیله انبیاء عظام به‏ بشر ابلاغ شده است و هم حکیمان بزرگ جهان آن را به زبان آورده


اند و اعتبار خودش را همیشه حفظ کرده و بلکه تدریجا ارزش آن بیشتر کشف شده‏ است این


 جمله معروف است که : ای انسان خودت را بشناس " . در اخبار و احادیث ما این تعبیر مکرر


آمده است ، هم از رسول اکرم روایت‏ شده و هم به تعبیرات مختلف در کلمات امام علی علیه


السلام آمده‏ است که : « من عرف نفسه عرف ربه » (غرر الحکم و در رالکلم ، فصل 77 حدیث


301 )با عبارت : من عرف‏ نفسه فقد عرف ربه » . نیز ذکر شده( تحف العقول ص . 316) 
 
هر کس خود را بشناسد پروردگار خود را شناخته است 
  -------------------------------------------------------------------------------------------------------------
درس ۵ : از هیچ دلی نیست که راهی به خدا نیست.

 زنهار میازار ز خود هیچ دلی را     کز هیچ دلی نیست که راهی به خدا نیست (وصال شیرازی).

 (وَ الّذینَ یؤْذُونَ الْمُؤْمِنینَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَیرِ مَا اکتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتانًا وَ إِثْمًا مُبینًا)[4]؛ «و آن

هایی که مردان مؤمن و زنان مؤمن را بی آنکه جرمی مرتکب شده باشند می آزارند، حقاً که متحمل
 بهتان و گناهی آشکار شده اند». 
********************************************************************  درس ۶ : آزموده را آزمودن خطاست. 
کسي که امتحان خود را پس داده و شناخته شده و رو سفيد است،دگر احتياجي نيست دوباره

آزموده شود .

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////// درس ۷ : مردگان دانند قدر عمر و بس.

گاه برخی از اشعار عطار به دلیل شهرت و رواج در حکم مثلی درآمده که قبل از وی رواج نداشته است.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------  
 درس ۸ : قیمت هر کس به قدر علم اوست.  درس ۹ :ندارد.   
 درس ۱۰ : پشیمان نگردد کس از کار نیک.

پشیمان نگردد کس از کار نیک 
نکوتر ز نیکی چه چیزست و یک 
(اسدی توسی گرشاسپ‌نامه) 
---------------------------------------------------------------------------------------------------------

 درس ۱۱ : در اول هر کار بگو بسم الله      تا جمله گناهان تو بخشد الله
هر كار كه می كنی بگو بسم الله تا جمله گناهان تو بخشد الله 

تا جان به تنت هست همین را برگو:  لا حول ولا قُوه الا بالله 
سنگ گیرنده در بالای گود در جایی از زمین که لنگ انداخته‌اند به پشت می‌خوابد و سه بالش، یکی 
 را زیر سر و دوتای دیگر را زیر بازوی راست و چپ می‌گذارد و دو سنگ با دو دست خود چنان 
 می‌گیرد که سرهای هلالی آن دو به سوی سرش باشد و پی در پی به پهلوی چپ و راست 
می‌غلطد. هنگامی که بر پهلوی چپ است سنگی را که در دست دارد مستقیم چنان بالا می‌برد که 
بازوی خمیده‌اش راست شود و به همان شیوه هنگامی بر پهلوی راست است سنگی را که در 
 دست چپ دارد مستقیم به بالا می‌برد. این گونه سنگ گرفتن را غلطان می‌گویند. گونه دیگر سنگ 
 گرفتن آن است که ورزشکار به پشت می‌خوابد و پاهایش را دراز می‌کند و دو سنگ را باهم پی در 
 پی روی سینه بالا و پایین می‌برد، این سنگ گرفتن را جُفتی می‌نامند. مرشد، سنگ گرفتن 
ورزشکاران را تا (۱۱۷) یا (۱۱۴) بار می‌شمارد و اگر سرگرم ضرب گرفتن برای ورزشکاران درون گود 
 باشد، یکی از دوستان سنگ گیرنده سنگهای او را می‌شمارد. شماره (۱۱۷) و (۱۱۴) مسان 
باستانی کاران مقدس است و مرشد یا دیگران از این دو شماره بیشتر نمی‌شمارند. (۱۱۷) اشاره به 
 صد و هفده تن کمربسته مولا است و (۱۱۴) اشاره به یکصد و چهارده سوره قرآن است. سنگ 
 شمار یا مرشد پیش از سنگ گرفتن برای شور بخشیدن به سنگ گیرنده (سرنوازی) می‌خواند 

هر کار که می‌کنی بگو بسم الله 
تا جمله گناهان تو بخشد الله 
دستت که رسد به حلقه سنگ بگو  
 لاحول ولا قُوه الا بالله 


خدای متعال برای اینکه به انسان‌ها بیاموزد که کار را به نام خدا آغاز کنند هم سوره های قرآن و هم ابتدای قرآن را با «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز کرده است و رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نیز در حدیثی فرمود «هر کاری که به نام خدا شروع نشود ابتر است». 

کتاب مقدس قرآن مجموعه ای از سخن الهی است که در مدت 23 سال به وسیله امین وحی جبرائیل بر قلب نازنین پیشوای گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله) نازل گردید که در طول حیات مبارک پیامبر (صلی الله علیه وآله) و زندگی ائمه اطهار (علیهم‌السلام) تفسیر برخی از آیات قرآن از زبان مبارک این بزرگواران بیان شد، اما بسیاری از آیات قرآن توسط مفسران و علمای اسلام بر اساس روایات اسلامی تفسیر شد که نتیجه این تلاش‌ها تاکنون نگارش صدها کتاب تفسیری بوده است. 
  بسم الله الرحمن الرحیم 
جمله بسم الله الرحمن الرحیم 114 بار بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) نازل شده است؛ در 113 سوره به عنوان سرفصل آمده و از آنجا که اول سوره برائت بسم الله نازل نشده و در سوره نمل علاوه بر ابتدای سوره، در آیه «إنّه من سلیمان و إنّه بسم الله الرحمن الرحیم» نیز این جمله مبارکه آمده است مجموعاً 114 آیه می‌شود. 
«بسم الله الرحمن الرحیم» جزء سوره حمد و دیگر سوره های قرآن به شمار می‌رود -الا سوره توبه- و اگر کسی سوره حمد را در نماز یا غیر نماز، واجب شد که بخواند، اگر این آیهء بسم الله را نخواند سوره را ناقص خوانده، چرا که این آیه جزء سوره ی فاتحة الکتاب است. 
بنابر روایتی، احتمالاً برای اولین بار، سلمان فارسی به درخواست ایرانیان ترجمه سوره حمد و «بسم الله الرحمن الرحیم» را انجام داد که در آن ترجمه «بسم الله ...» «به نام یزدان بخشاونده» آمده و در ترجمه تفسیر طبری که مترجم آن ناشناس است، به صورت «به نام خدای مهربان بخشاینده» ذکر شده و تا زمان حاضر با اندک تفاوتی به صورت «به نام خداوند بخشنده مهربان» باقی مانده است. 
عبارت «بسم اللّه الرحمن الرحیم» نخستین عبارت قرآن است که در اول سوره علق (اقرا) بر پیامبر (صلی الله علیه وآله) نازل شد و در احادیث شیعی این عبارت سرآغاز قرآن معرفی شده است. 
از روایتی که کلینی از امام صادق (علیه‌السلام) نقل می‌کند، آغاز همه کتب آسمانی «بسم الله الرحمن الرحیم» بوده است. این عبارت در ابتدای تمام سوره های قرآن، جز سوره برائت (توبه) آمده است. همچنین سوگند دادن خدا به «بسم الله الرحمن الرحیم»، در برخی ادعیه، حاکی از ارزش این آیه است. ذکر بسمله برای مسلمانان به صورت شعار و نشانه دین اسلام درآمده است و بلند گفتن آن از نشانه های ایمان شمرده می‌شود، چنانکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) هنگام تلاوت قرآن، بسمله را به صدای بلند می‌گفت و مشرکان از او روی بر می‌گرداندند که آیه 46 سوره اسراء به همین نکته اشاره دارد ارتباط محتوای «بسم الله» با مضمون هر سوره 
بر اساس نظر اکثر مفسران هر باری که «بسم الله الرحمن الرحیم» نازل می‌شد معنای جدید و مصداق تازه‌ای را در برداشت به این معنی که محتوای بسم الله آن سوره با مضمون آن سوره در ارتباط است. چون مضمون سور فرق می‌کند، مضمون این بسم الله‌ها هم فرق خواهد کرد و پایان هر سوره با نازل شدن بسم الله مشخص می‌شد. 
  ادب الهی در شروع کار/ نافرجام بودن هر کاری که با نام خدا آغاز نشود 
خدای متعال برای اینکه به انسان‌ها بیاموزد که کار را به نام خدا آغاز کنند هم سوره های قرآن و هم ابتدای قرآن را با «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز کرده و علمای فریقین (شیعه و سنی) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نقل کرده‌اند «کل امر ذی بال لم یبدأ فیه به بسم الله فهو ابتر» ؛ «هر کاری که به نام خدا شروع نشود ابتر است». 
بنابراین اگر انسان کاری را به نام خدا شروع نکند، هرگز به مقصد نمی‌رسد. 
  عبادتی که با نام خدا شروع نشود هم ابتر است 
خدای سبحان با آغاز سوره فاتحة الکتاب به بسم الله به ما آموخت که این حمد و عبادت خدا را نیز به نام خدا آغاز کنید تا به مقصد برسید. 
معلوم می‌شود اگر عبادت هم به نام خدا نباشد ابتر است چون حسن فعلی دارد ولی ارتباط را انسان حفظ نکرده است. هر چه به نام خدا نباشد، او هالک است زیرا چیزی که به نام خدا نباشد لا شیء است به صورت شیء. 
بقاء فقط از آن خداست و کاری که برای وجه الله نباشد پایدار نیست. عبارت «بسم اللّه الرحمن الرحیم» نخستین عبارت قرآن است که در اول سوره علق (اقرا) بر پیامبر (صلی الله علیه وآله) نازل شد و در احادیث شیعی این عبارت سرآغاز قرآن معرفی شده است 


امام صادق (علیه‌السلام) در روایتی از بسم الله به عنوان کلید درهای طاعت یاد کرده و می‌فرماید: درهای گناهان را با استعاذه (پناه بردن به خدا) ببندید و درهای طاعت را با بسم اللّه گفتن بگشایید. 

همچنین امام صادق (علیه‌السلام) در حدیثی فرمودند: هرگاه یکی از شما وضو بگیرد و بسم اللّه الرحمن الرحیم نگوید، شیطان در آن شریک است و اگر غذا بخورد و آب بنوشد یا لباس بپوشد و هر کاری که باید نام خدا را بر آن جاری سازد، انجام دهد و چنین نکند، شیطان در آن شریک است. 

قداست و برکت نام خدا 
«بسم الله الرحمن الرحیم» آنچنان از قداست برخوردار است که انسان‌ها موظفند این نام را تسبیح و تکریم کرده و آن را فراموش نکنند. نه این نام را در جای باطل به کار برند و نه در کار حق از این نام غفلت کنند و نه در کنار این نام، نام دیگری یا دیگران را ببرند؛ لذا خدای سبحان هم این اسم را مظهر برکت قرار داد، هم مظهر تسبیح، هم اوصاف تشبیهیه را در این اسم ظاهر کرد و هم برکات تنزیهیه را، هم فرمود «تبارک اسم ربک» هم فرمود «سبّح اسم ربک». 
خداوند فرمود: «فسبّح باسم ربک العظیم» و «سبح اسم ربک الاعلی» (این نام را تنزیه بکن). این طور نباشد که در کنار این نام شریکی برای او قائل باشی و بگویی به نام خدا و به نام خلق قهرمان خدا. این تنزیه نام خدا نیست. این توهین نام است که در کنار این نام، نام دیگری یا دیگران باشد؛ و مبادا بگویی اول به نام خدا، دوم به نام فلان شخص. خدا نامش اولی است که ثانی برنمی‌دارد. نه در کنار او نامی است، نه او اول است و دیگری یا دیگران ثانی. این نام را تنزیه بکن. 
وقتی آیه «سبح اسم ربک الاعلی» نازل شد، رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: «اجعلوها فی سجودکم» آن را در سجده قرار بدهید، که در سجده می‌گوییم: سبحان ربی الاعلی و بحمده. وقتی آیه «سبح اسم ربک العظیم» نازل شد پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: «اجعلوها فی رکوعکم» لذا در رکوع می‌گوییم: سبحان ربی العظیم و بحمده. اینکه خدای سبحان فرمود نام مرا گرامی بدارید «تبارک اسم ربک ذی‌الجلال و الاکرام» برای اینکه این نام منشأ برکت است. این نام نشانه و علامت آن هستی محض است که همهء خیرات از ناحیه اوست. علمای فریقین (شیعه و سنی) از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) نقل کرده‌اند «کل امر ذی بال لم یبدأ فیه به بسم الله فهو ابتر» یعنی «هر کاری که به نام خدا شروع نشود ابتر است». بنابراین اگر انسان کاری را به نام خدا شروع نکند، هرگز به مقصد نمی‌رسد 


بسم الله نشانه دین اسلام 
پیامبر (صلی الله علیه وآله) و ائمه اطهار (علیهم السلام) علاوه بر توصیه های عام نسبت به ذکر بسمله، در مواردی خاص، مانند اوقات خوردن غذا، نوشتن نامه، رفتن به بستر برای خواب و برخاستن از بستر تأکید بیشتری بر بیان بسم الله داشتند. 
با این اوصاف، ذکر بسمله برای مسلمانان به صورت شعار و نشانه دین اسلام درآمده است و بلند گفتن آن از نشانه های ایمان شمرده می‌شود، چنانکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) هنگام تلاوت قرآن، بسمله را به صدای بلند می‌گفت و مشرکان از او روی بر می‌گرداندند که آیه 46 سوره اسراء به همین نکته اشاره دارد. 
*************************************************************************  
 درس ۱۲ : از محبت خار ها گل می شود. ( مولوی )


لقمان حکيم در خانه فرد ثروتمندي خدمت مي کرد . لقمان مردي چالاک ، پاک و 
امين و درستکار بود . به همين دليل ، مرد ثروتمند براي او احترام بسياري قائل 
 بود و لقمان را از فرزندانش نيز بيشتر دوست مي داشت و احترام مي کرد . نقل 
 کرده اند که لقمان اگرچه غلام بود ، اما به سبب احترامي که آن مرد ثروتمند به 
او مي گذاشت ، درواقع مانند خواجه و بزرگ آن خانه بود . علت اين همه عزت و 
بزرگي آن بود که لقمان درحقيقت ، خواجه نفس خويش بود و از هواي نفس 
خويش آزاد بود . به سبب همين آزادي از هواي نفس و دوري از اميال و شهوات 
 ، عزيز بود و نزد مرد ثروتمند به دليل خدمت و وظيفه شناسي عزيزتر شده بود 
. هرآنچه را که لقمان مي گفت ، مرد ثروتمند مي پذيرفت و بدانها عمل مي کرد 
 و رأي او را مي پسنديد . 

مرد ثروتمند هيچگاه لقمان را به چشم يک غلام و بنده نمي ديد . اما لقمان به 
 سبب حق شناسي و وظيفه داني ، همواره مرد را بزرگ خويش مي دانست و 
از او فرمان مي برد و دستورات او را در ظاهر و باطن اجرا مي کرد . 
 
مرد ثروتمند شيفته صدق و صفا و درايت لقمان شده بود و مانند عاشقي که 
 معشوق خود را دوست دارد ، او را دوست مي داشت و با او نرد محبت مي 
 باخت . هر نوع خوراکي که براي مرد ثرتمند مي آوردند ، ابتدا کسي را به دنبال 
لقمان مي فرستاد و او را به سر سفره و يا خوردني دعوت مي کرد و تا لقمان 
 دست به آن غذا نمي برد ، مرد به آن غذا دست نمي زد و نمي خورد . وقتي كه 
 بر سفره غذا مي نشستند ، ابتدا لقمان غذا مي خورد ، سپس باقيمانده اش را 
 مرد با اشتها و لذت فراوان مي خورد . اگر لقمان غذايي را نمي خورد ، مرد نيز 
 آن غذا را نمي خورد و يا اگر به ضرورت و ناگزير مي خورد ، از روي بي اشتهايي 
 و بي ميلي مي خورد . 

يک روز براي مرد خربزه اي را به عنوان هديه آوردند . مرد به يکي از غلامانش 
گفت برو و فرزندم لقمان را خبر کن تا ببايد و قبل از من خربزه را نوش جان کند . 
 لقمان آمد و احترام بسيار کرد و نزديک مرد نشست . مرد کاردي به دست گرفت 
 و خربزه را بريد و برش اول را به لقمان داد . لقمان آن برش را انگار که عسل و 
شکر مي خورد ، با لذت فراوان خورد . مرد وقتي لذت او را ديد ، از شدت محبت ،‌ 
 برش دوم را نيز به او داد . مرد با توجه به لذتي که در خوردن لقمان مي ديد ، 
 اين کار را تا برش هفدهم تکرار کرد و لقمان هر هفده برش را با لذتي تمام 
خورد . تنها يک برش از خربزه باقي مانده بود . مرد گفت : " اين يک برش را خودم 
 مي خورم تا بدانم و ببينم چگونه خربزه شيريني است که لقمان هفده برش را با 
 آن همه لذت و حلاوت ، نوش جان کرده است " . 

وقتي که مرد برش خربزه را به دهان گذاشت و خورد ، از تلخي و تندي آن 
 برافروخت . خربزه آنقدر تند و تلخ بود که زبان و حلق او سوخت و تاول زد 
. مدتي از شدت تلخي و سوختگي ، از خود بيخود شد . وقتي آرام شد ، رو به 
 لقمان کرد و گفت : " اي جان جهان و اي دوست مهربان من ، تو چطور اين خربزه تلخ را خوردي ؟ اين چه شکيبايي و بردباري است ؟ مگر تو با خود و 
 سلامتي خودت دشمني داري ؟ يگو ببينم اين تلخي را چگونه تحمل کردي ؟ 
لقمان گفت : " من آنقدر از دست بخشاينده تو خورده ام و آنقدر شيريني لطف 
 هاي تو در کام جان من رفته است که شرمنده احسان تو هستم . اکنون اگر از 
يک تلخي و يک خربزه تلخ که از دست تو مي خورم ، روي در هم بکشم ، 
قدردان نعمتهاي تو نبوده ام . همه شادکامي من از تو است ، اکنون از يک برش 
 خربزه تلخ ، فرياد برآوردن ، خلاف اخلاق و جوانمردي است . شيريني محبتهاي 
 بسياري که در حق من کرده اي ، تلخي اين برش هاي خربزه را از بين برده 
است . آخر از محبت ، خارها گل و سرکه ها مل ( = مي شراب ) مي شود .

منبع: مثنوي مولوي 

تابه حال فکر کردی چه چیزهایی باعث میشه رابطه دوستی و علاقه  بین دو نفر پر رنگ تر از قبل بشه؟ 
همه ما اطرافیانی داریم که برایمان مهم هستند. این اطرافیان می تونه پدر، مادر، خواهر، برادر و یا هرکس دیگری باشد. برای اینکه در کنار اطرافیانمان زندگی آرام و خوبی داشته باشیم باید از رفتارمان مراقبت کنیم و موقع برخورد با دیگران یک سری مسایل را رعایت کنیم. 
برای داشتن رابطه ی بهتر راه های زیادی وجود دارد که یکی از این راه ها محبت کردن است. محبت یعنی اینکه علاقه ی خودمان را به شکل های مختلف نسبت به دیگران نشان دهیم. 
حتما تا به حال محبت کردن پدر و مادر خود را دیده اید مثل وقتی که مادرتان با محبت شرایط خانه را فراهم می کند تا شما بهتر بتوانید درس بخوانید ویا اینکه پدرتان با محبت و به خاطر علاقه به شما در درسهایتان کمکتان می کند تا دانش آموز موفقی باشید. 
اگر یک روز خود را به دقت نگاه کنید متوجه می شوید که از صبح تا شب در برخوردهایی که با آدم های مختلف دارید چه اندازه رابطه محبت آمیز بین شما ودیگران اتفاق می افتد. 
ما می توانیم محبتمان را نسبت به دیگران هم با زبان و هم در عمل نشان دهیم. وقتی نسبت به کسی ابراز علاقه می کنیم و از روی علاقه حرفی را می زنیم یعنی با زبان خود محبتمان را نشان دادیم، یا وقتی شاخه گلی یا هدیه ای را برای کسی تهیه می کنیم و یا کاری را برای دیگری انجام می دهیم محبت خود را در عمل نشان دادیم.
امام صادق(ع) فرمودند:”‌ به یکدیگر هدیه بدهید که هدیه دادن کینه ها را از بین می برد.”‌ 
محبت کردن به یکدیگر باعث می شود تا رابطه صمیمی و ماندگارتری داشته باشیم.                        
اگر دوست دارید همیشه با اطرافیانتان رابطه ای خوب داشته باشید محبت کردن به دیگران را فراموش نکنید. 
  
****************************************************************************** 
 درس ۱۳ : خانه ی ظالم به اندک فرصتی ویران شود. صائب تبریزی 
هشدار به ظلم و بیدادگری

هرکجا بگردیم؛ چه در شرع، چه در عقل؛ هیچ کس پیدا نمی شود که موافق ستم کردن به مردم باشد. از رسول الله(ص) هشدار با اهمیت و بزرگی نسبت به ظلم در دو کلمه به یادگار مانده است: إیّاکُم وَالظُّلمَ(کنز العمال حدیث 7639): از ستمگری برحذر باشید. از علی علیه السلام: لا تَظلِم کَما لاتُحِبُّ أن تُظلَم(نهج البلاغه حکمت 298): ستم نکن، همان گونه که دوست نداری به تو ستم شود.
در ادب فارسی آمده است: "خانه ی ظالم به اندک فرصتی ویران شود" (صائب تبریزی) ؛ "خانه ی ظالم به آه مظلوم خراب است"؛ خانه ی ظلم خراب است تو هم می دانی / مثل کف، بر سر آب است تو هم می دانی (برگرفته از دوازده هزارمثل فارسی، دکتر ابراهیم شکورزاده ی بلوری ص435، انتشارات آستان قدس رضوی مشهد ۱۳۸۰ و کتاب حکمت نامه ی پارسیان غلامرضا حیدری ابهری ص383) یا باز در همین منابع آمده است: "چراغ آدم ستمکارتا صبح نمی سوزد"؛ "خانه ی ظالمان، نه دیر که زود / به فضیحت خراب خواهد بود(شعراوحدی) کتاب حکمت نامه ی پارسیان غلامرضا حیدری ابهری ص384) 
 قرآن نیز به ویرانگری ستم مهر تأیید زده: وَ لَقَد أهلَکنَا القُرونَ مِن قَبلِکُم لَمّا ظَلَمُوا(یونس/ 13): ما [مردم] قرن های پیش از شما را به کیفر ظلمی که کردند، نابود ساختیم.
پیامبر اسلام (ص) در باره ی تجاوز زورگویی که زودتر از هر خطای دیگری یقه ی انسان را خواهد گرفت، می فرماید: إنَّ أعجَلَ الشّرِّعُقوبَةً البَغیُ(کافی ج 2 ص 327):  زورگویی زودتر از هر کار بد دیگری دامنگیر انسان می شود.      
امام علی علیه السلام می فرماید: مَن جارَ، أهلَکَه ُ جَورَه (غرر الحکم حدیث 7835): هرکس ستم کندهمان ستمکاریش وی را نابود می سازد.(آیه و احادیث برگرفته ازکتاب حکمت نامه ی پارسیان غلامرضا حیدری ابهری ص383) 
جفا پیشه مردم، نه مردم بوَد / در این کالبد مار و کژدم بود (ادیب پیشاوری برگرفته از کتاب حکمت نامه ی پارسیان غلامرضا حیدری ابهری ص 382 ذیل مثل: " از خدا بترس وبیداد مکن") 
سعدی، ستم به دیگران را نامردی می داند:
مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی / گرت از دست برآید، دهنی، شیرین کن(همان ص 383)
سفارش سعدی به عنوان یک حکیم جهاندیده ی آگاه و خبره برفرادستان در باره ی ظلم و ستم و درمقابل، توان و قدرتمندی ستمدیدگان در فرو پاشاندن یک قدرت و کمک کاری و یاری خداوند یکتا به مظلومان فرودست شنیدنی و پند آموز است: 
میازار موری که دانه کش است / که جان دارد و جان شیرین خوش است
مزن بر سر ناتوان دست زور/ که روزی در افتی به پایش چو مور
مکن بد که بد بینی ای یار نیک! / نروید زتخم بدی، بار نیک
چو با دوست دشخوار گیری و تنگ / نخواهد که بیند ترا نقش و رنگ(کلیات سعدی ص 264 تصحیح فروغی چاپ امیر کبیر1363)
دل زیر دستان نباید شکست / مبادا که روزی شوی زیر دست(همان ص 262) 
سعدی از انوشیروان عادل به هنگام مرگ در سفارشش به هرمز می گوید:
مکن تا توانی دل خلق ریش / وگر می کُنی، می کَنی بیخ خویش
گزند کسانش نیاید پسند / که ترسد که در ملکش آید گزند
فراخی در آن مرز و کشورمخواه / که دلتنگ بینی رعیت زشاه  
خرابیّ و بد نامی آید ز جور/ رسد پیشبین این سخن را به غور
رعیت نباید به بیداد کشت / که مر سلطنت را پناهند و پشت
گریزد رعیت ز بیدادگر / کند نام زشتش به گیتی سمر
چراغی که بیوه زنی برفروخت/ بسی دیده باشی که شهری بسوخت
بد اندیش توست آن و خونخوار خلق/ که نفع تو جوید در آزار خلق
ریاست به دست کسانی خطاست / که از دستشان دست ها بر خداست (همان ص 212-211)
سعدی باز در جای دیگری از حکایت های بوستانش در باره ی دادخواهی کسانی سخن می گوید که حریف قدرتمداران جامعه نمی شوند و از ظلم ستم پیشگان دست شان به درگاه خداوندی برای تظلم و دادخواهی بلند است و هشدار می دهد که خدا "یار بی چارگان است" و داد و فریادش،  برانداز حاکمان می شود:
اگر زیر دستی درآید  ز پای / حذر کن زنالیدنش برخدای
نخواهی که باشد دلت دردمند / دل دردمندان برآور ز بند
پریشانی خاطر دادخواه / بر اندازد از مملکت پادشاه
ستاننده ی داد آن کس خداست / که نتواند از پادشه دادخواست (همان ص 223- 222)
هشدار سعدی بلند است که زیر دستان و فرو دستان را دست کم نگیرید که اگر آنان از ستم به تنگ آیند همانند مورچگان که شیری را از پای در می آورند، دودمان ستم پیشگان فرا دست را بر باد خواهند داد:
مِها! زور مندی مکن با کِهان / که بر یک نمط می نماند جهان
سر پنجه ناتوان بر مپیچ / که گر دست یابد بر آیی به هیچ 
نبینی که چون با هم آیند مور/  ز شیران جنگی برآرند شور
نه موری که مویی از آن کمتر است / چو پر شد ز زنجیر محکم تر است
لب خشک مظلوم را گو بخند / که دندان ظالم بخواهند کند(همان ص228-227) 
 بی مناسبت نیست، بیتی هم از بیدل دهلوی بیاوریم که می گوید:
 از شکست شیشه ی صاحب دلان اندیشه کن / شیشه را گر بشکنی هر ذره ی آن، خنجر است 
سعدی در باب اول – سیرت پادشاهان – آورده است:
«پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد. گفت ای ملک! به موجب خشمی که ترا برمن است، آزار خود مجوی که این عقوبت بر من به یک نفس به سرآید و بِزِه آن بر تو جاودان بماند.
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت/ تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت 
پنداشت ستمگر که جفا برما کرد/ در گردن او بماند و بر ما بگذشت
ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست» (کلیات سعدی فروغی، چاپ امیر کبیر، ص 63 )
خدا پدر این ملک را بیامرزد که گوش شنوایی نیز داشته است. غالب فرادستان حاضر به شنیدن سخن زیر دستان نیستند. ظلم کردن کار دشواری نیست . جواب پس دادن آن، هنگامی که مردم عَلَم مخالفت برداشتند، کار آسانی نخواهد بود. به قول سعدی: 
توان به حلق فرو بردن استخوان درشت / ولی شکم بدَرَد چون بگیرد اندر ناف (همان، ص 56) 

بنا براین به قول مولوی جلال الدین بلخی: 
رو مراقب باش بر احوال خویش/ نوش بین در داد و بعد ظلم نیش  
هشدار ظلم و ستمگری در فرهنگ عامیانه 
آنچه فرهنگ عامیانه را می سازد، همان است که نخبه گان و برگزیدگان جامعه، آن را بر سر زبان ها می اندازند؛ این جمله ها و عبارت های کوتاه و ماندگار با تجربه های مردم آمیخته می گردد و در گفتار مردم ویرایش شده ؛ سینه به سینه در جامعه گسترده می شود؛ به یادگار نسلی به نسل پس از خود، این امانت ادبی اجتماعی را می سپارند و ارثی می گردد، پایدار و کارا؛ همان می شود که مردم گویند: "آنچه جوان درآینه بیند، پیر در خشت خام بیند."
نظامی می فرماید:
«آنچه در آینه جوان بیند/ پیر در خشت خام، آن ، بیند
جلال الدین بلخی نیز می فرماید: 
آنچه اندر آینه بیند جوان / پیر اندر خشت بیند پیش از آن» (برگرفته از دوازده هزارمثل فارسی، دکتر ابراهیم شکورزاده ی بلوری ص49)       
اینک چند عبارت از ارث پیشینیان در این باره :
«ظالم پای دیوار خود می کند.
ظالم همیشه خانه خراب است.
ظلم ظالم بنیاد خودِ ظالم را می کَند.
خانه ی ظالم به آه مظلوم خراب است.
خانه ی ظالمان نه دیر که زود / به فضیحت خراب خواهد بود(اوحدی)
چراغ آدم ستمکار تا صبح نمی سوزد.
ظلم بر خود می کند؛ هرکس به کس ظلمی کند.
ظلم ظالم بر سر اولاد ظالم می رود.
ریشه بیداد بر خاکستر است.
ظلم ظالم و ماه تموز هیچ کدام پایدار نیست.
همه چیز از باریکی پاره می شود، ظلم از کلفتی.
کاخ بیداد همیشه بر سر بیدادگر فرو می ریزد
خانه ی ظالم به اندک فرصتی ویران شود(صائب)»  (برگرفته از دوازده هزارمثل فارسی، دکتر ابراهیم شکورزاده ی بلوری واژه ی "ظلم")       
    
و آنان که با ستمگری به دنبال ایستادن در مقابل حق هستند، بدانند که نمی شود، ظلم کرد و ادعای ایمان به خدا و حق گرایی را با خود یدک کشید. 
با توجه به مطالب بالا روشن است که ستم تیشه بر ریشه ی خود زدن است.

***********************************************************************  
درس ۱۴ : آزاد

 درس ۱۵ : آزاد

درس ۱۶ : دوستی با مردم دانا نکوست.  ( مولوی )

یکی بود، یکی نبود. مرد دانایی بود که سوار بر اسب خود شده بود و از جایی به جای دیگر می 
 رفت. توی راه، درختزاری را دید. با خود گفت: «بهتر است به آنجا بروم، آبی به سر و صورتم بزنم، 
 زیر سایه ی آن درخت ها استراحتی کنم و بعد به راه خودم ادامه بدهم.» 
  
مرد دانا سر اسبش را کج کرد و به طرف درختزار رفت. داشت از اسبش پیاده می شد که اتفاق 
 عجیبی افتاد: باغبان باغ، خسته از کار روزانه، بیلش را روی زمین انداخته بود و با دهان باز زیر 
درخت سیبی خوابیده بود. 
مرد دانا از دیدن مردی که با دهان باز خوابیده بود، خنده اش گرفت. با خود گفت: «بهتر است سر و 
 صدا نکنم تا باغبان خسته از خواب بیدار نشود.» 
همان طور که مرد دانا به باغبان نگاه می کرد، ناگهان متوجه شد که عقربی از روی درخت پایین 
افتاد و یک راست رفت توی دهان باز مردی که زیر درخت خوابیده  بود. باغبان آن قدر خسته بود که 
 متوجه این ماجرا نشد. فقط دهانش را بست و عقرب را قورت داد. مرد دانا که متوجه خطرناک 
بودن وضع باغبان شده بود، فریادی زد و از خواب بیدارش کرد. 
بی مقدمه شلاق اسبش را برداشت و به جان باغبان بیچاره افتاد. باغبان که با صدای فریاد او از 
 خواب پریده بود، تا بخواهد چشم هایش را باز کند، اولین ضربه ی شلاق را نوش جان کرد. فریاد 
زد: «تو کیستی؟ توی باغ میوه ی من چه می کنی؟ چرا فریاد می زنی؟ چرا مرا می زنی؟» 
مرد دانا به اعتراض های باغبان گوش نداد. چند ضربه ی دیگر به او زد و گفت: «زود باش! بلند شو! 
 باید از میوه های گندیده ای که زیر درخت افتاده بخوری.» 
باغبان که نمی فهمید چه بلایی به سرش آمده است گفت: « اگر بخواهم، از میوه های رسیده و 
 خوشمزه می چینم و می خورم. چرا باید میوه های گندیده ی زیر درخت را بخورم؟» 
مرد دانا دوباره با شلاق به جان باغبان افتاد و گفت: «یا شلاق می خوری، یا میوه های گندیده.» 
  
هر چه باغبان اعتراض کرد، مرد دانا گوشش بدهکار نبود. زور او زیاد بود. شلاق هم داشت و باغبان 
 از پس او بر نمی آمد. باغبان برای اینکه شلاق کمتری بخورد، ناچار شد با ناراحتی چند تا از میوه 
 های گندیده ی زیر درخت ها را بردارد و بخورد اما مرد دانا دست بردار نبود و می گفت: «باز هم بخور.» 
باغبان که دیگر خواب و تنبلی را فراموش کرده بود، بلند شد تا به هر ترتیبی شده از دست آن رهگذر زورگو فرار کند. دلش می خواست جانش را بردارد و برود، اما رهگذر زورگو دست بردار نبود. هرجا که می رفت، دنبالش می کرد و با ضربه های شلاق وادارش می کرد که میوه ی گندیده بخورد. 
باغبان دیگر قدرت مقاومت و فرار  نداشت. التماس می کرد، اما فایده نداشت. گریه و زاری می 
 کرد، اما در دل سنگ رهگذر زورگو اثر نمی کرد. چاره ای نداشت جز این که به حرفش گوش کند و 
 همچنان به خوردن میوه های گندیده ادامه بدهد. او آن قدر میوه ی گندیده خورد که دیگر معده اش 
 جا نداشت. 
با بیچارگی و ناله رو کرد به مرد دانا و گفت: «تو را به خدا دست از سرم بردار. لااقل بگو من چه 
گناهی کرده ام که هم باید شلاق بخورم و هم میوه ی گندیده به خدا دیگر معده ام جا ندارد. حالم 
 از آن همه میوه ی گندیده ای که خورده ام به هم می خورد.» 
مرد دانا سوار بر اسبش شد و گفت: «دست از سرت بر نمی دارم. حالا باید زیر همان درخت های خودت بدوی.» 
مدتی هم به دویدن باغبان و شلاق خوردنش گذشت. باغبان به هر طرفی می دوید، رهگذر دنبالش 
بود. تا می خواست کمی بایستد، او از راه می رسید و با شلاق زدن وادارش می کرد که باز هم 
بدود. حال باغبان لحظه به لحظه بدتر می شد. دل و روده اش به هم ریخته بود و کارش به آنجا 
رسید که یک گوشه افتاد و آنچه را به زور خورده بود، بالا آورد. او از ترس رهگذر زورگو به خودش 
 می پیچید و می ترسید باز هم شلاق بخورد. وقتی آنچه را خورده بود بالا آورد، نگاهی از سر 
التماس و درماندگی به رهگذر شلاق به دست کرد، اما متوجه شد که در چهره ی او دیگر اثری از 
 خشم نیست و دارد لبخند می زند. دلیل تغییر چهره و رفتار رهگذر را اصلاً نمی فهمید. رهگذر به او 
 نزدیک شد، شلاقش را به گوشه ای پرت کرد و با مهربانی گفت: «مرا ببخش! مرا حلال کن. چاره 
ای جز این نداشتم که با ضرب و زور تو را وادار کنم که میوه های گندیده بخوری و بعد هم مدتی 
بدوی. این کارهای من باعث شد که حال تو به هم بخورد، دل و روده ات به هم بریزد و آنچه را که 
 خورده بودی بالا بیاوری.» 
باغبان با تعجب به حرف های او گوش می کرد، اما هنوز نمی 
فهمید چه شده است. 
مرد دانا به او گفت: «به آنچه بالا آورده ای نگاه کن! آیا آن عقرب 
مرده را تو میوه های گندیده نمی بینی؟» 
باغبان، نگاهی کرد و عقرب را دید. به خود لرزید و گفت: «عقرب! 
عقرب توی دل من چه کار می کرده؟» 
مرد دانا ماجرای خوابیدن او با دهان باز و افتادن عقرب از شاخه 
 ی درخت را برایش تعریف کرد و گفت: «اگر به تو می گفتم که عقرب خورده ای، از ترس می مردی 
 و جان به جان آفرین تسلیم می کردی. باید کاری می کردم که پیش از آنکه زهر عقرب تو را از پا در 
 آورد، از معده ی تو بیرون آید. خوردن میوه های گندیده و دویدن، علاج درد تو بود. چاره ای جز آن 
 رفتار خشونت بار نداشتم. مرا ببخش. حلالم کن.» 
  
باغبان که فهمید رهگذر نه تنها زور گو نبوده، بلکه مرد دانایی بوده که جان او را نجات داده است، از 
 جا بلند شد و به دست و پای او افتاد درد شلاق هایی را که خورده بود فراموش کرد و پشت سر 
هم از مرد دانا تشکر کرد. 
مرد دانا خندید و گفت: «به طرف درختزار و باغ میوه ی تو آمدم که استراحتی بکنم. اما قسمت من 
 این بود که به جای استراحت، با خشونت ساختگی، تو را آزار بدهم. خدا هم تو را دوست داشت 
که مرا به این طرف کشاند تا از مرگ نجات پیدا کنی.» 
از آن به بعد، وقتی بخواهند از خوبی دوستی کردن با مردم دانا حرف بزنند، این مثل را می گویند تا 
 به دیگران بگویند که اگر در دوستی با مردم دانا رنج و زحمتی هم باشد، سودش بیشتر است. 
   

     چه زیبا شاعر گرانقدر در این باره سروده اند!  آری سرچشمه بسیاری از خوبی ها ، نیکی ها و کارهای شایسته ای که از انسان سر می زند نتیجه یک راهنمای خوب و دوست شایسته در زندگی است دوستان نادان از جهتی حکم شیطان را در زندگی دارند شیطان به ظاهر خود را دوست و خیرخواه جلوه می دهد و همه رذائل اخلاقی را با وسوسه هایش زیبا جلوه می دهد.  شخصی که دوستی با شیطان را برگزیده است هیچ خیری در زندگی نخواهد دید و زندگی او سراسر شر و تیرگی خواهد بود و سرانجام سقوط خواهد نمود زیرا بالاخره صبر خداوند که والاترین و برترین دوست انسان در زندگی است به سر آمده و نابودی او فراهم خواهد شد. 
     اگر در هر کدام از حوزه های حساس مثل : پزشکی ،  صنعت  ، سیاست ،  امنیت ، حقوق و... افرادی نادان و احمق تعیین کننده یا مسئول باشند ، فرق چندانی با اینکه فرد خائنی هر یک ازاین مسئولیت ها را داشته باشد ، نخواهد داشت. 
      دوستی با مردمان دانا جلوه ای از دوستی با خداست.  دانائی مطلق مختص ذات خداوند است و همه دانائی های بشر جلوه ای از دانائی اوست . زندگی آنقدر کوتاه است که یک انسان متعهد و آگاه و هشیار با تمامی جهد و کوششی که دارد هرگز نمی تواند گوشه ای از ماموریت های اصلی خود را به انجام برساند ، بنابرین شایسته نیست که یک انسان پیروی  شیطان را  که نمادی از جهل مطلق است ، بنماید. !  اگر شیطان دانا بود که از درگاه خداوند رانده نمی شد و او نیز همچون سایر فرشتگان الهی دارای مقام و منزلت بود! مردم جاهل نیز نمادی از جهل شیطان هستند و هر چه که انسان جاهل تر باشد به شیطان نزدیک تر است پس باید مراقب بود که جاهلین در سر راه زندگی ما قرار نگیرند و ما را گرفتار نکنند البته اینها همواره همچون علفی هرز در سر راه ما قرار می گیرند و این ما هستیم که با توکل بر خداوند و تکیه بر دانائی باید اینها را از سر راه خود کنار زده و مسیر زندگی را برای پیمودن راه راست هموار نمائیم دوستان دانا در زندگی ما تسهیل کننده راه راست خواهند بود . هر چقدر از این افراد بیشتر در کنار ما و همراه ما باشند  پیمودن راه را بر ما آسانتر و هموار تر خواهد شد. 
 دوستي با  مردم  دانا نكوست
 دشمن  دانا به از نادان دوست
 دشمن  دانا   بلندت    مي كند
 بر زمينت مي زند نادان دوست 
چرا شاعر فرموده است : دشمن دانا بلندت می کند /  بر زمینت می زند نادان دوست ؟ 
     به اعتقاد بنده دشمن همواره قصد ضربه زدن و نابودی ما را دارد و چون ما این را متوجه هستیم ، کاملا مراقب او بوده در حال خنثی نمودن  توطئه های دشمن هستیم بنابرین همه توان و امکانات خود را برای شکست نخوردن و غلبه نمودن بر دشمن بکار می بندیم و دائما مراقب تک و پاتک های او خواهیم بود و در این راه با تکیه بر خداوند و تفکر صحیح ، قوی و قدرتمند شده ، در مسیر زندگی اوج خواهیم گرفت.  اما چون از دوست خیالمان راحت است ، اگر این دوست از دانائی لازم برخوردار نباشد و ما متوجه این خصلت او نباشیم ممکن است با تکیه بر او از مسیر اصلی زندگی دور شویم و خسارات جبران ناپذیری به ما وارد گردد ، بنابری  مفهوم این شعر مصداق پیدا می نماید . 
ریشه این شعر زیبا در کلام امام علی (ع) نهفته است حضرت در این باره فرموده اند:

هم نشيني با دوست خردمند، زندگي بخش جان و روح است. دشمن با خرد براي تواز دوست

نادان مطمئنتر است. 
  
********************************************************************* 
درس ۱۷ : این جهان کوه است و فعل ما ندا ( مولوی ) 
  
از هر دستی بدهی از همان دست پس خواهی گرفت. در این جهان هر عملی انجام شود بازتاب آن عمل به صاحبش باز میگردد. آدمی هر کار خلافی  را مرتکب شود، به ضرر خودش است و آتش عواقب آن دامان خودش را می گیرد. حضرت حق تعالی می فرمایند: «کسی که گناهی را مرتکب می شود، در واقع به زیان خود کار کرده است[1] » و نیز در جایی دیگر متذکّر می شود که«ای مردم! بدانید هر گونه ظلم و ستمی مرتکب شوید، و هر انحرافی از حق پیدا کنید، ضررش متوجه خود شماست[2]». 
  
قانون طبیعت همین است «گندم از گندم بروید، جو ز جو». گاهی انسان ها از مکافات عمل خویش غافل می شوند و فراموش می کنند که اگر بدی را در دنیا بکارند، جز بدی به آنها چیزی نمی رسد. 
حضرت رسول(ص) می فرمایند: 
ای کسی که بدی را کشت می کنی، خوار و تیغ آن را خودت درو خواهی کرد.

مردی در یکی از دره های کوه های پیرنه قدم میزد،که به چوپان پیری برخورد.چوپان او را در غذایش شریک کرد و مدت درازی کنار هم نشستند و از زندگی صحبت کردند. 
مرد میگفت:اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد،باید بپذیرد که آزاد نیست،چون خداوند هر گام او را هدایت میکند.
در پاسخ؛چوپان او را به دره تنگ  عمیقی برد که در ان،پژواک هر صدایی به وضوح شنیده میشد. گفت:زندگی این دیوار هاست و سرنوشت فریادی ست که هر یک از ما میکشد.انچه انجام میدهیم تا قلب خداوند بالا میرود،و به همان شکل به طرف ما برمیگردد. 
اعمال خدا به سان پژواک کردار ماست. 
                                                                                               « پائولو کوئلیو» 
                              ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 
این جهان کوه است و فعل ما ندا   سوی ما اید نداها را صدا (مولوی)

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: 
بیگانه ای به صومعه اسکتا رفت،سراغ کشیش را گرفت و گفت:میخواهم زندگی ام را بهتر کنم،اما نمیتوانم خودم را از افکار گناه آلود رها کنم. 
پدر روحانی متوجه شد که در بیرون باد تندی میوزد و گفت:میتوانی از بیرون کمی باد بگیری و بیاوری تا اتاق را خنک کند؟ 
بیگانه گفت:غیر ممکن است. 
راهب گفت:همین طور بازداشتن خودت از آزاد اندیشیدن به انچه خداوند را می ازارد غیرممکن است.اما اگر بدانی چگونه باید به وسوسه ها پاسخ "نه"  بدهی هیچ آسیبی به تو نمیرسد. 
                                                                                                 « پائولو کوئلیو» 
  
گاهی یک داستان ساده، نکات عمیقی را به ما یاد می‌دهد. مثل داستانی که در ادامه می‌خوانیم. . 
*** 
پسر و پدری داشتند در کوه قدم می‌زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآآی‌ی‌ی!

 
صدایی از دور دست آمد: آآآی‌ی‌ی!

 
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟ 

 
پاسخ شنید: کی هستی؟ 

 
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو! 


باز پاسخ شنید: ترسو! 

 
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟ 


پدر لبخندی زد و گفت: پسرم توجه کن؛ 
و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی! 


صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی! 

 
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. 
پدرش توضیح داد: مردم می‌گویند که این انعکاس کوه است، ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی زندگی عینا به تو جواب می‌دهد. اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می‌آید و اگر به دنبال موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی‌‌ همان را به تو خواهد داد. 
  إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا
ترجمه آیه به نثر:
اگر نیکی کنید به خودتان نیکی می کنید و اگر بدی کنید پس به خودتان بدی می کنید.
ترجمه آیه به نظم:
اگر کار نیکو کنید و جمیل به خود کرده اید ای بنی اسرائیل
اگر هم نمایید اعمال بد سزای عمل بر شما می رسد
هر چه کنی به خود کنی گر چه که نیک و بد کنی
آنچه تو بر خود روا داری همان می بکن از نیک و از بد با کسان
و آنچه نپسندی بخود از نفع و ضرر بر کسی مپسند هم ای بی هنر
«مولوی»
این جهان کوه است و فعل ما ندا باز گردد این نداها را صدا
«مولوی»
به جز کشته خویش ندوری. (سعدی)
هر کس آن درود عاقبت کار که کشت.
وآن که می بافی همه روزه بپوش زآن که می کاری همه ساله بنوش 
نظیرش: من عمل صالحاً فلنفسه و من اساء فعلیها. 
أحْسِنْ کما أحْسَن اللّه الیک
کما تُدِینُ تُدان
مَنْ عَزْبَلَ النّاس نخلوهُ اَی مَنْ انتقدوه انتقاداً اشدَّ و اَمرَّ

ضرب المثل

http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTyHSJLJnQ_nHgtamtwU1fe9FxgkZpHfIR3hR46yn554G80OnNccQ

مثل،‌سخن كوتاه و مشهوري است كه به قصه اي عبرت آميز يا گفتاري نكته آموز اشاره مي كند

و جاي توضيح بيشتر را مي گيرد.

كلمه« مثل» عربي است و كلمه فارسي آن « متل» است. وقتي مثل گفتن صورت بي ادبانه

پيدا كند آن را «متلك»  مي گويند. البته ضرب المثل يك تركيب عربي است به معناي مثل زدن.

در همه زبانهاي دنيا ضرب المثل فراوان است. بعضي از مثل ها در همه زبانها به هم شباهت

دارند.

هر قدر تاريخ تمدن ملتي درازتر باشد بيشتر حادثه در آن پيدا شده و مثل هاي بيشتري در آن

وجود دارد.

مثل ها چند نوعند؟

عبارت مثل گاهي كوتاه است و در دو يا سه كلمه خلاصه مي شود مانند (فيل و فنجان) كه

مي فهماند دو چيز از جهت كوچكي و بزرگي با هم تناسب ندارند. اين مثل در اصل داراي 5

كلمه بوده (آب دادن فيل با فنجان) ولي معمولا با همان دو كلمه به اصل مثل اشاره مي كند.

عبارت مثل گاهي دراز است مانند (آفتابه و لولهنگ هر دو يك كار را مي كنند ولي ارزش

آنها وقت گرو گذاشتن معلوم مي شود) چون لولهنگ از سفال ساخته شده ارزشش از آفتابه

كه از مس است كمتر است.

مثل گاه يك عبارت ساده است و گاه يك خط شعر

شتر در خواب بيند پنبه دانه         گهي لپ لپ خورد گه دانه دانه

مثل ها از كجا مي آيند؟

1.بعضي از مثل ها حاصل پندهاي دانايان يا پيشوايان مذهبي يا تجربه هاي زندگي مردم

است. اينگونه مثل ها را حكمت مي نامند.

2.بعضي گفتار اشخاص نامدار تاريخي يا عادي بوده كه در موقع خاصي خيلي بجا و مناسب

بوده و از بس به ذوق ديگران خوش آمده مشهور شده است.

3.بسياري از مثل ها نتيجه داستاني است، خواه حقيقي يا افسانه اي باشد.  در حالي

كه مردم از داستان اصلي آن ممكنست بي خبر باشند و يا  ممكن است در هر شهري به

صورتي نقل شود.

4.بعضي از مثل ها از يك قطعه شعر معروف گرفته شده است مانند، (از ماست كه بر ماست)

كه از شعر معروف ناصر خسرو گرفته شده است.

5.مثل هاي منظوم گاه ساخته و پرداخته شاعر است و گاهي از مثل هاي ساده گرفته شده

و در شعر زيبا و مناسبي جا افتاده است.

مثل چه فايده دارد؟

1.دانشمندان تاريخ و جامعه شناس در بررسي روحيات و اخلاق گذشتگان از مثل هاي جاري

هر محلي استفاده مي كنند.

2.دانستن مثل ها گفتن و نوشتن را آسان مي كند. چون اين جمله ها كوتاه و زيباست

و بر دل مي نشيند و گفتگوي دراز را كوتاه مي كند و اگر در جاي خود استفاده شود اثر حرف

بيشتر مي شود.

درست به كار بردن مثل هم خودش يك هنر است. اگر در جاي نامناسب گفته شود و يا با

موضوعي كه در ميان است مطابق نباشد ممكن است صورت متلك به خود گيرد.

پایان

[ پنجشنبه 7 شهریور1392 ] [ 6:15 بعد از ظهر ] [ قربانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده ی مهربان
خداوند زیبایی و عطر و رنگ
خداوند پروانه های قشنگ
خداوند باران و نقل و تگرگ
نفس های باد و تپش های برگ
خدایی که سرشار از آرامش است
طرفدار سرسبزی و دانش است
خدایی که از بوی گل بهتر است
و از نور باران صمیمی تر است
خدای صمیمی خدای سلام
خدای غزل قصه ی ناتمام
خدایا به ما مهربانی بده
دلی ساده و آسمانی بده
(محمود پوروهاب)


با سلام به شما بازدید کننده محترم ،خوش آمدید
قربانی هستم، دبیر ادبیات آموزشگاه های شهرکرد
هدف از راه اندازی این وب گاه ایجاد فضایی مناسب
برای ارایه خدمات بهتر وفراگیر به دانش آموزان می باشد

خواهشمندم با ابراز نظر ما را در ارائه خدمات بهتر یاری کنید.
امکانات وب